بعد از چند روز غیبت
سلام به کوچولوی نازم خوبی مامانی
حتما الان ماشالله خیلی بزرگتر شدی
ببخشید انقدر طول کشید عزیزم الان همه چیو برات تعریف میکنم
خیلی ترسیده بودم مامانی یهمشکلی پیش اومد که زنگ زدم دکتر و گفت باید حتما استراحت کنی و منم لباسامو برداشتم رفتم خونه مامان جون و بابا جون اونجا موندم بابا امیر هم میومد اونجا فقط شبا واسه خواب میومد خونه خودمون
بعد از چند روز که اونجا بودم وقت مسافرت بابا اینا رسید
بابا امیر و دو تا مامان بزرگا و خاله هدیه و عمو کسری و عمو وحید و زن عمو مینا با هم رفتن کربلا و من واسه اینکه شما تو شکمم بودی نرفتم باهاشون ایشالا قسمت میشه بعدا با هم میریم پابوس امامای عزیز
من رفتم خونه خاله شهلا موندم و اونا هم خیلی بهم لطف داشتن
البته مامانی جونم من هنوز به کسی نگفتم که شما تو دلمی فقط مامان جون و بابا جون و خاله هدیه و عمو کسری میدونن چون اونا باید مواظبم باشن
ایشالا میخوام وقتی شما یه کم بزرگتر شدی و تو دل مامانی جات سفت شد به همه بگم تا سورپرایز بشن
بعد از هفت روز دوری از بابا بالاخره بابایی برگشت حسابی دلم براش تنگ شده بود میدونم تو هم دلت برای بابا تنگ شده بود....برات لباس سقایی خریده تا ایشالا وقتی دنیا اومدی ماه محرم تنت کنم..مامان بزرگ(مامان مامانی)هم برات لباس سبز از مقام حضرا علی اصغر آورده و اون یکی مامان بزرگ یعنی مامان بابایی هم برات نذر پول کرده بود
خلاصه کلی سوغاتی آوردن برات تا شما سالم بیای تو بغلمون عزیزم


بعد از چند روز غیبت
